فعلا سرم کمی شلوغه ..
تبليغاتX
از خیلی خوب به خیلی بد...



از خیلی خوب به خیلی بد...

HoMe | eMaiL | Design | Profile

تو این مدت خدا کسی رو بهم داد که بودنش به معنای تمام بودن هایی بود که باید باشن...

کسی که تحت هر شرایطی کنارم بود...

کسی که عزیزتر از یک خواهر...

نزدیک تر از یک دوست...

و قابل احترام تر از یک معلم بود...

ستوده جونم...

شادم که بهترین معلم دنیا رو دارم...

شادم که هستی ...

خوش به حال من...

تجربه ی بهترین معلم دنیا رو داشتن ، رو دارم!!!

روزت مبارک...

نسا | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 10:29 بعد از ظهر |
فردا یک روز جالب واسم که تا حالا تجربه اش نکردم!!!

نمی دونم قرار چه اتفاقی بی افته تنها می دونم که راضیم به رضایی خدا...

هر اتفاقی که بی افته یک تغییر خیلی بزرگ توی زندگیم ایجاد میکنه

که آینده ام رو رغم میزنه..

از خدا می خوام که کنارم باشه و ترکم نکنه.

پ.ن :واسم دعا کنید به دعاتون نیاز دارم که تصمیم درست رو بگیرم...

نسا | چهارشنبه نهم فروردین 1391 | 6:6 بعد از ظهر |
لعنت به بی آّبی...

ستوده جونم ناراحت نباش...

بگم خدا چکارشون نکنه....

اول سال وسط عید این اتفاقات...

نسا | شنبه پنجم فروردین 1391 | 3:2 بعد از ظهر |

نمــــــــــــــــــــــــــدونم ....

نمی فهمم چه اتفاقی واسه نسا افتاده....

دوستش دارم دلم نمی خواد نسا کوچولوی من انقدر ناراحت باشه....

اما هست...

باهام حرف نمی زنه...

شاید روش نمیشه...

دلش از این همه سوال بی جواب گرفته....

 


ادامه مطلب
نسا | جمعه چهارم فروردین 1391 | 10:37 بعد از ظهر |

هر چیزی با تضادش معنا میشه...

خوبی با  بدی...

زیبایی  با زشتی...

و...

آغاز با پایان...

تا زمانی که چیزی شروع  نشه  نمی تونه به پایان هم برسه...

سال 91 هم مثل تمام سال هایی که گذشت ، می گذره و تمام می شه  !!!

(چه خوب چه بد) و فراموش می کنیم که هر سال همین چرخه تکرار میشه ...

و باز هم همون حکایت همیشگی ...

( این نیز بگذرد...)

سال نو پیشاپیش مبارک

نسا | جمعه بیست و ششم اسفند 1390 | 11:52 بعد از ظهر |
ولنتاین!!!!

حکایت عجیبیه!!!

................................................................................

چی بگم؟؟؟

مبارک!!!

نسا | دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 | 10:42 بعد از ظهر |
خدایا؟؟؟

میشه من برگردم به سه سالگیم؟؟ ( جهل مطلق)

خدایا میشه دیگه از این بزرگ تر  نشم؟

خدا....میدونم تو بخوای میشه.....

خدا میدونی که تمام زندگی من بابا و مامانمه  ...

هرچی که من بزرگ تر میشم اوناهم بزرگتر ـ دلم میخواد زمان رو نگه دارم ـ ....

از بزرگتر شدن می ترسم....

یک ترس عجیب...

 


ادامه مطلب
نسا | شنبه پانزدهم بهمن 1390 | 0:32 قبل از ظهر |
 
بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم

بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست؟


ادامه مطلب
نسا | دوشنبه دهم بهمن 1390 | 1:5 قبل از ظهر |
   
وقتی درس داری همه چیز کوچیک میشه و درس خیلی بزرگ....

یک ماه تمام با درس خوندن خودم رو مشغول کردم .

شاید واسه ی خیلی از آدم ها خنده دار باشه که بگم از اینکه ایام امتحاناتم تمام شده خوشحال نیستم...

درس خوندن  و تدریس کردن در حال حاضر تنها چیزایی که عمیقا خوشحالم میکنه...

هیچ وقت دوست نداشتم از خدا یک عمر طولانی در خواست کنم...

اما وقتی فکر می کنم می بینم که دوست دارم انقدر عمر کنم که بتونم تمام کتاب های دنیا رو بخونم...

 


ادامه مطلب
نسا | پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | 10:0 بعد از ظهر |
چه دلپذیراست...

اینکه گناهانمان پیدا نیستند!!

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم!!!

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمانشکل مان را دگرگون نمی کنند!

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم !

تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

نسا | پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 | 9:51 بعد از ظهر |
Desiner: lady skin